حكيم ابوالقاسم فردوسى
1322
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز بايسته تر كار پيشى مرا * كه افزون بود فر و خويشى مرا پيامى فرستم بنزد پدر * بگويم به دو اين سخن در بدر ز ناخوب كارى كه او راندست * برين گونه كارى بپيش آمدست بيزدان كند پوزش او از گناه * گراينده گردد بآيين و راه بپردازم آنگه به كار جهان * بكوشم بداد آشكار و نهان بجاى نكوكار نيكى كنيم * دل مرد درويش را نشكنيم دو تن بايدم راد و نيكو سخن * كجا ياد دارند كار كهن بدان انجمن گفت كاين كار كيست * ز ايرانيان پاك و بيدار كيست نمودند گردان سراسر به چشم * دو استاد را گر نگيرند خشم بدانست شيروى كايرانيان * كرا برگزينند پاك از ميان چو اشتاد و خراد برزين پير * دو دانا و گوينده و يادگير بديشان چنين گفت كاى بخردان * جهان ديده و كاركرده ردان مداريد كار جهان را برنج * كه از رنج يابد سرافراز گنج دو داننده بىكام برخاستند * پر از آب مژگان بياراستند چو خراد برزين و اشتاگشسپ * بفرمان نشستند هر دو بر اسپ بديشان چنين گفت كز دل كنون * ببايد گرفتن ره طيسفون پيامى رسانيد نزد پدر * سخن ياد گيرى همه در بدر بگويى كه ما را نبد اين گناه * نه ايرانيان را بد اين دستگاه كه بادافره ايزدى يافتى * چو از نيكوى روى برتافتى يكى آنك ناباك خون پدر * نريزد ز تن پاك زاده پسر نباشد همان نيز همداستان * كه پيشش كسى گويد اين داستان دگر آنك گيتى پر از گنج تست * رسيده بهر كشورى رنج تست نبودى بدين نيز همداستان * پر از درد كردى دل راستان سديگر كه چندان دلير و سوار * كه بود اندر ايران همه نامدار نبودند شادان ز فرزند خويش * ز بوم و بر و پاك پيوند خويش يكى سوى چين بد يكى سوى روم * پراگنده گشته بهر مرز و بوم دگر آنك قيصر بجاى تو كرد * ز هر گونه از تو چه تيمار خورد سپه داد و دختر ترا داد نيز * همان گنج و با گنج بسيار چيز همى خواست دار مسيحا بروم * بدان تا شود خرم آباد بوم بگنج تو از دار عيسى چه سود * كه قيصر به خوبى همى شاد بود ز بيچارگان خواسته بستدى * ز نفرين به روى تو آمد بدى ز يزدان شناس انچ آمدت پيش * برانديش زان زشت كردار خويش بدان بد كه كردى بهانه منم * سخن را نخست آستانه منم بيزدان كه از من نبد اين گناه * نجستم كه ويران شود گاه شاه كنون پوزش اين همه باز جوى * بدين نامداران ايران بگوى ز هر بد كه كردى بيزدان گراى * كجا هست بر نيكوى رهنماى مگر مر ترا او بود دستگير * بدين رنجهايى كه بودت گزير